امروز صبح از خواب که پاشدم، یه نیم ساعتی رو تخت خواب موندم و موسیقی گوش می کردم و خلاصه حسابی داشتم حال میکردم…!
ساعت تقریبا 10 صبح بود. کم کم داشتم از فاز موسیقی بیرون می اومدم که متوجه شدم قراره بریم تو دل طبیعت و روز جمعه ای صفایی کنیم…!
خیلی دل و دماغ واسه بیرون رفتن نداشتم و خوشحال هم نبودم که میخوایم بریم بیرون…! منتها چون اونجایی که قرار بود خونواده برن رو فقط من بلد بودم مجبورم کردن که همراهیشون کنم و ما هم تسلیم شدیم…!
خوشبختانه برای نهار میخواستیم بریم و به همین دلیل ساعت یک و نیم، دو قرار شد حرکت کنیم…! بنده هم از فرصت استفاده کردم و ایمیل هام و اینجا و فروم ام تی و کمی هم فیدها رو چک کردم و یکم که احساس غفلت از دنیای نت در وجودم کمتر شد، شروع کردم به جمع و جور کردن وسایل و خلاصه واسه رفتن آماده شدم …
جایی که قرار بود بریم محلی بود به نام داف سار (در اصل داوسار هست، منتها چون کلمه ی “داف” زیاد سرچ میشه، ما هم این کلمه رو جایگزین “داو” کردیم!) که در چند کیلومتری شهر “شفت” قرار داره و دارای آب و هوای بسیار مطلوب و رود زیبایی از این منطقه عبور میکنه و دارای درخت فراوان هست و اون قسمتی رو که من بلد هستم هنوز برای همه کشف نشده و خیلی خلوت هست و هر کاری که آدم دلش بخواد می تونه اونجا زیر آسمون خدا انجام بده!
ساعت رفتن رسید و همه پریدیم تو ماشین و حرکت کردیم (همچین گفتم همه انگار چند نفر بودیم، کلا پنج نفر بودیم دیگه!) منم طبق معمول هدست رو کردم تو گوش و رفتم سراغ آرشیو آهنگ های نانسی خانم و چندتا از آهنگ های خیلی شادش که حالت کمدی دارن رو انتخاب کردم و گوش کردم… خیلی داشت حال میداد!
هر از گاهی هم موزیک رو استاپ میکردم که از سروصداهای اطراف غافل نمونم و بعد از چند ثانیه که میگذشت دوباره پلی میکردم و به حال دادن ادامه میدادم…!
خلاصه رسیدیم و حصیر و مابقی قضایا رو پهن کردیم زیر یه سایه ی خفن و نهار اینا رو زدیم جای شما خالی و بعد از خورد و خوراک رفتم سراغ عکاسی و چندتا از عکس ها رو هم گذاشتم تا شما هم استفاده کنین…
بعد از عکاسی هم رفتم زیر سایه ی یه درخت و چرت زدم همراه با صدای رفیقم (محسن چاوشی)… چه حالی داشت میداد…!
خلاصه ساعت نزدیکای پنج و نیم، شیش بود که جمع کردیم و به پیشنهاد پدرجان رفتیم سمت فومن تا چندتا کلوچه فومن هم بخوریم و چه کلوچه ای بود… داغ! تازه! پر گردو!… خیلی توپ بود…!
پیشنهاد میکنم در اولین فرصت برید بخورید…!
بعد از اونجا هم رفتیم خونه ی بابا بزرگ، البته خونه ی جدیدشون (این پست رو برای آشنایی بیشتر با خونه ی بابابزرگ بخونید)… چهار پنچ بار بیشتر خونه ی جدیدشون نرفتم و خیلی وقت بود که منو ندیده بودن و وقتی دیدن منم از در اومدم تو خوشحال شده بودن…
یه نیم ساعتی هم اونجا نشستیم و بعدش هم اومدیم خونه و منم الان دارم این پست رو آماده میکنم…!
پ.ن.1- در کل امروز خیلی با موسیقی حال کردم و اکثرا موزیک هایی که برام حالت نوستالژی داشتن رو گوش میکردم…
پ.ن.2- پست بعدیم یکم خفن هست و احتمالا با منتشر کردنش برام حکم تیر صادر میکنن! (با کپی رایت از لابدان!)
پ.ن.3- صفحه ی طرح های اسلیمی مدتی هست که داره خاک میخوره… به زودی شاهد تحولی در این قسمت باشید…!













