امان از دست این بازی های وبلاگی که همه شان از کنجکاوی زیاد نشات می گیرند :)
عمو هوشنگ عزیز که 4 – 5 سال هم بیشتر سن ندارد بازی ای راه انداخته و طبق معمول لطف کرده و من رو هم دعوت کرده.
در این بازی قرار هست عکسی از دوران کودکی مان بگذاریم و چند لحظه ای بخندیم و به یاد سادگی های آن موقع هم بیفتیم :)
شاهدین ِ حاضر، تعریف می کنند که ما برای انجام امور خیر بسیار عجله داشتیم :دی مدرک شان هم گویا یک همچین عکسی هست :)

هر کودکی ممکن است تعادلش را از دست بدهد و شکار دوربین ِ پدر ِ ذوق زده اش بشود :)

ظاهرا این عکس قبل از سقوط آزادمان گرفته شده است که اینگونه شاد و شنگول می باشیم :)

اما می رسیم به دعوت دوستان عزیزم. دوستان زیر را مستقیما دعوت می کنم و مثل همیشه، به جز دوستان زیر، هرکس دیگری که دوست داشت بازی کند از طرف من دعوت است و منت بر سرم می گذارد :)
پریناز(پرینوشت)، منیره(یادداشت های یک دیوانه)، پرستو(پرستو)، مریم بانو(صندوقک)، مدادرنگی(مدادرنگی)، مرتضی(دستنوشته های پراکنده یک برنامه نویس)، رویا(چهارستاره)، زهرا(مونولوگ های من)، آیدا(حرف های پشت پرده)، میم(پله پله تا ملاقات خدا)، فواد(راه ِ من) و ساقی(مثل یک رنگین کمان)
پ.ن.1- ممکن است این عکس ها برای بعضی از فرندفیدی های عزیز تکراری باشد، شرمنده :)
پ.ن.2- مِن بعد، روزانه های مان اینجا!








