داستان جالب ضرب المثل گربه و موش با هم ساختند

مجله عالی ها

داستان جالب ضرب المثل گربه و موش با هم ساختند

داستان جالب ضرب المثل گربه و موش با هم ساختند ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶

1910146486 داستان جالب ضرب المثل گربه و موش با هم ساختند

داستان جالب ضرب المثل گربه و موش با هم ساختند 

امروز برای شما داستان شیرین و دیدنی ضرب المثل فارسی را داریم با عنوان گربه و موش با هم ساختند، وای به حال بقال که در زیر می‌خوانیم. مورد بهره گیری:این ضرب المثل در مواردی کاربرد دارد که دو دشمن بخواهند بر ضد یک دشمن با یکدیگر متحد شوند.

 

روزی، چند موش که دنبال لانه جدیدی می‌گشتند، سر از یک دکان بقالی درآوردند. موش‌ها فکر می‌کردند که گنج پیدا کرده‌اند. چون هرچه می خواستند می توانستند پیدا کنند و بخورند. آن ها یک روز به سراغ گونی گندم می‌رفتند و روز دیگر گونی گردوها را سوراخ می‌کردند و فردایش گونی نخود و لوبیا را می‌جویدند. بقال در روزهای اول فکر می‌کرد

 

با گذاشتن تله و ریختن سم میتواند از شر موش‌ها خلاص شود. ولی مدتی که گذشت فهمید این کارها برای نجات از دست میهمانان تازه واردش هیچ فایده‌ای ندارد.مرد بقال به پیشنهاد‌ی همسایه‌هایش یک گربه جوان و تند و فرض پیدا کرد و به مغازه‌اش آورد. به امید اینکه از دعوای همیشگی موش و گربه بهره گیری کند و بتواند از دست موش‌ها راحت شود.

 

گربه روزها تکه‌ای گوشت و مقداری شیر میخورد و در دکّان می چرخید و چرت می‌زد. تا شب که دکّان بسته هست و موش‌ها سروکله‌شان پیدا میشود به آن ها حمله می‌کند و در یک چشم برهم زدن آن ها را بخورد. بعد از مدتی با وجود این گربه تیز و فرض هیچ موشی جرأت نمی‌کرد که آنجا پیدا شود.

 

این معامله بسیار مفید بود و هم بقّال از گربه راضی بود و از دست موش‌ها راحت شده بود. هم گربه راضی بود که صبح تا شب میچرخید، میخورد و چرت می‌زد تا شب شود و از اموال بقال محافظت کند و چند موشی هم بخورد.بعد از مدتی کم کم سروکله‌ی دو موش موذی اخیر پیدا شد که شب‌ها دور از چشم گربه خود را به کیسه‌ها می‌رساندند

 

و کمی از آن ها را می‌خوردند. مرد بقال اول توجهی به این کار موش‌ها نکرد ولی چون چند هفته‌ای ادامه پیدا کرد ترسید، گربه تنبلی کند و وضعیت به گذشته برگردد.مرد بقال برای اینکه از تنبلی گربه پیش گیری کرده باشد تصمیم گرفت تا در روز غذای کمتری به گربه بدهد تا گرسنه بماند و مجبور شود شب‌ها اکثر مواظب باشد تا بتواند موش‌ها را بگیرد.

 

اتفاقاً نقشه‌ی بقال کارگر افتاد. گربه حواسش را جمع کرد و آن دو موش را هم گرفت و خورد ولی به علت کم شدن غذای هرروز گربه کمی لاغر شد.گربه تنبل که قبلاً با زحمت کمتر غذای اکثر و لذیذتری میخورد از این وضعیت ناراضی بود. او می دید که روز به روز لاغرتر می شود ولی صاحب مغازه اصلاً به فکر او نیست.

 

از طرفی موش‌ها نمی‌توانستند با وجود همه ی‌ی ترس و وحشتی که گربه ایجاد می‌کرد از گنج بزرگی مانند انبار بقالی بگذرند روزی با گروهی از موش‌ها نشستند تا نقشه‌ای طرح ریزی کنند. وقتی موشها حرف‌هایشان به پایان رسید یکی از موش‌ها که خیلی زرنگ و باهوش بود قبول کرد تا برود و با گربه صحبت کند.

 

موش شجاع لابه لای کیسه‌های برنج، گندم و نخود و لوبیا مخفی شد، در حالی که او گربه را می دید ولی گربه وی را نمیدید. موش فریاد زد: گربه مفید گوش کن میخواهم چند کلمه با تو صحبت کنم. اول بدان که هرگز دستت به من نمیرسد همینطور که تا حالا نرسیده ولی حرفی دارم که اگر بشنوی برایت سودمند خواهد بود. گربه‌ی تنبل که خیلی خسته بود گفت: حرفت را بگو که من خوابم می آید خیلی خسته‌ام.

 

موش گفت: ببین گربه جان، از وقتی که تو آمده‌ای این جا وضعیت ما خیلی خراب شده. کم مانده ما از گرسنگی بمیریم. گربه از این حرف موش خوشش آمد و گفت: این نهایت توان من هست. مگر غیر از این انتظار داشتی. موش گفت: مفید آره حرف تو درست، ولی از این کار چه کسی نفع می برد؟ و چه کسی ضرر می‌کند؟ این بقال تو این چند هفته آن قدر به تو غذا نمیدهد که تو سیر بشوی؟ بعد تو شبانه روز برای او کار می‌کنی تا رضایتش را جلب کنی؟

 

گربه لبخندی زد و گفت: بگو، بقیه‌ی حرفهایت را می شنوم.موش گفت: گربه جان ببین ما دو تا به یکدیگر نیازمندیم تا وقتی که ما این جا باشیم. بقال به تو نیاز دارد. به تو غذا می دهد و از تو نگه داری می‌کند تا خرابکاری‌های ما را کمتر کنی. بیا یک معامله کنیم. ما هر روز به اندازه‌ی نیاز خود ما و تو از کیسه‌های گندم و برنج و گردو …

 

غذا برمی‌داریم و غذای تو را برایت جایی مخفی می‌کنیم تا بعداً بخوری بعد غذای خود ما را میخوریم. اینطوری نه ضرر زیادی به بقال می رسد نه تو گرسنه میمانی.گربه سکوت کرد و بعد از کمی فکر گفت: من خسته‌ام می خواهم بخوابم. فقط خیلی سروصدا نکنید. موش که موافقت گربه را گرفته بود، دوستانش را خبر کرد. موش‌ها با احتیاط به اندازه نیازشان از کیسه‌ها غذا برداشتند و مقداری هم غذا برای گربه باقی گذاشتند و به لانه‌شان رفتند.

 

از اجرای این نقشه هم گربه راضی بود و هم موش‌ها گرسنه نمی‌ماندند. فقط این وسط بقال بیچاره و بی‌خبر از همه ی جا سرش کلاه می‌رفت و نمی‌دانست این کلاه در اثر نقشه خودش سرش رفته.

 

 

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

بیوگرافی نویسنده

سلام خدمت بازدیدکنندگان وبسایت عالی ها / تاده هستم متولد 1370 مدیر عالی ها و امیدوارم از مطالبی که میزارم لذت برده باشید.

مشاهده تمامی 8411 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.