شهر حکایت های جالب

مجله عالی ها

شهر حکایت های جالب

حکایت زیبا و خواندنی بندگی من یا آزادی تو

حکایت زیبا و خواندنی بندگی من یا آزادی تو 

از میان حکایت هاي شیرین زبان فارسی در این مقاله می‌توانید برترین داستان خوشگل را بخوانید که پند و موعظه اخلاقی به ما میدهد.

 

روزی خلیفه وقت، کیسه پر از سیم با بنده اي نزد ابوذر غفاری فرستاد. خلیفه به غلام گفت:«اگر وی این از تو بستاند، آزادی». غلام کیسه را به نزد ابوذر آورد و اصرار بسیار کرد، ولی وی......

حکایت زیبای مرد بازرگان و الاغش

حکایت زیبای مرد بازرگان و الاغش 

از میان حکایت هاي کهن و شیرین زبان فارسی در این مقاله به شما یک داستان بسیار نغز و خواندنی را توصیه می‌کنیم. 

 

می گویند روزی مردی بازرگان الاغی را به زور می کشید، تا به دانایی رسید،
دانا پرسید :
چه بر دوش خَر داری که سنگین هست و راه نمیرود؟
مرد بازرگان پاسخ داد:
یک طرف گندم و طرف دیگر ماسه!

 

دانا پرسید:
به......

حکایت جالب شاه عباس و حکیم شیخ بهایی

حکایت جالب شاه عباس و حکیم شیخ بهایی 

حکایت دیدنی و خواندنی مربوط به شیخ بهایی دانشمند بزرگ ایرانی را برای شما داریم که با شاه عباس بزرگ ماجرا داشتند. روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانگونه که معارف را نظم دادى،دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی،بلکه حق مردم رعایت شود.

 

شیخ بهایى......

327345248 حکایت جالب و پندآموز بهشت و جهنم

حکایت جالب و پندآموز بهشت و جهنم 

حکایت های قدیمی می‌توانند برای ما درس زندگی باشند تا بتوانیم با تفکر بهتر و دید بازتری زندگی کنیم پس حکایت بهشت و جهنم را با هم میخوانیم

 

یکى از جمله صالحان بخواب دید پادشاهى را در بهشت هست و پارسایى در دوزخ پرسید موجب این درجات چیست و سبب درکات آن که مردم بخلاف این معتقد بودند.ندا آمد که این پادشه به ارادت درویشان به بهشت اندرست و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.

 

دلقت به چکار آید و مسحى و مرقع
خود را زعملهاى نکوهیده برى دار

 

حاجت به کلاه برکى داشتنت نیست
درویش صفت باش و کلاه تترى دار

 

 

حکایت جالب و پندآموز بهشت و جهنم

حکایت جالب و پندآموز بهشت و جهنم 

حکایت هاي قدیمی می‌توانند برای ما درس زندگی باشند تا بتوانیم با تفکر بهتر و دید بازتری زندگی کنیم پس حکایت بهشت و جهنم را با هم میخوانیم

 

یکى از جملة صالحان بخواب دید پادشاهى را در بهشت هست و پارسایى در دوزخ پرسید موجب این درجات چیست و سبب درکات آن که مردم بخلاف این معتقد بودند.ندا آمد......

1037877941 حکایت خواندنی و زیبای سیمرغ عطار

حکایت خواندنی و زیبای سیمرغ عطار 

حکایت عارفانه سیمرغ عطار یکی از گنجینه های ادبیات فارسی هست که شاعر کهن ایران یعنی عطار داستان انها به نگارش درآورده هست.یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود، هیچکس نیست، هیچکس نخواهد بود و هرچه هست از آن اوست.آمدست، در سراینده های شعر پارسی و افسانه دیرین ایران زمین؛

 

روزی، روزگاری جمیع پرندگان جلسه ای تشکیل دادند تا پادشاهی نیک سرشت برای خود گزینش کنند. رییس جلسه هدهد دانا بود. هدهد گفت: دوستان! پادشاه قبلا گزینش شده هست؛ نامند سیمرغ وی را! و ماوایش در کوه قاف باشد، باید برای ملاقات ایشان از هفت وادی گذر کرد. و بر شمرد آنها را یک به یک. چون شنیدند، مقصود آن شد و تصمیم بر آن. قصد کردند و داستان سفر ایشان اینچنین آغاز شد.

 

ابتدا وارد دره تحقیق شدند؛ ضمن این که داوطلب هدف مورد بحث بودند سعی کردند راه صحیح را پیدا کنند تا با استقامت راه را ادامه دهند. تعداد زیادی از پرندگان به خاطر سختی راه و رنج محنت از ادامه سفر خودداری کردند. اما بقیه با سیر و سلوک وارد دره دوم شدند. آن وادی عشق نام داشت و چون مجبور بودند که برای خود و معشوق متحمل مصیبت جفا و فداکاری شوند

 

و چون در این راه، عشق از عقل پیروی نمی کند، عده دیگری نیز از گروه خارج شدند؛ ولی عاشقان حقیقت به مرحله سوم یعنی کسب دانش وارد شدند و از موهبت الهی و الهام، مستفیض شدند.پرندگانی که پیروز شدند به مرحله چهارم وارد شدند؛ یعنی بی اعتنایی به وابستگی های دنیوی. نه تنها نعمت های الهی سبب آلودگی و ناسپاسی انان نشد

 

بلکه از مصائب و خسارت مالی نیز متاثر نشدند، بدین ترتیب در این حالت وارد مرحله پنجم یعنی وحدت شدند و اختلافات ظاهری و مادی مثل کیفیت و کمیت و رنگ و خیلی از بسیار، مورد نظر آنها نبود.سپس برخی از پرندگان که هنوز سیراب نشده بودند با سعی و تلاش به مرحله ششم رسیدند، یعنی وادی حیرت! حیران ماندند!

 

در آنجا بحثی راجب به من و تو نبود! ما بود و ما! و تنها تو بودی و تو! بطوریکه حتی فراموش کردند که چه کسی میباشند! و عاشق چه می باشند؟! حتی دین و مسلک خود را هم فراموش نمودند! فقط به معشوق خود دلبستگی داشتند. درمورد مسائلی که در رسیدن به محبوب تاثیر نداشت، کور و کر و لال شدند. و از لحاظ معنوی مجذوب معشوق و همه ی یک واحد شدند.

 

بنابراین از میان صدها و صدها و صدها هزار مرغ فقط سی تای انها پیروز شدند که از خود فانی و با پیوستن به محبوب باقی و به زندگی جاوید رسند! اما آنها پس از جستجوی سیمرغ؛ متوجه شدند معشوقی که گذشته از مسافرت به قله قاف تصور می‌کردند، جز خود آنها کسی نبوده هست؛ در حقیقت آن مرغان یکی شدند؛ سیمرغ!

 

و گفت هدهد: اگر خود را در او فانی کنید در او باقی خواهید ماند، چنانچه سایه در نور خورشید ناپدید گردد. و چون خود را یافتید، معمای وجود من و تو حل خواهد شد.

 

 

حکایت خواندنی و زیبای سیمرغ عطار

حکایت خواندنی و زیبای سیمرغ عطار 

حکایت عارفانه سیمرغ عطار یکی از گنجینه هاي ادبیات فارسی هست که شاعر کهن ایران یعنی عطار داستان انها به نگارش درآورده هست.یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود، هیچکس نیست، هیچکس نخواهد بود و هرچه هست از آن اوست.آمدست، در سراینده هاي شعر پارسی و افسانه دیرین ایران زمین؛

 

روزی، روزگاری جمیع پرندگان جلسه اي......

269516972 حکایت جالب و آموزنده رقص هزارپا

حکایت جالب و آموزنده رقص هزارپا

خواندن یک داستان آموزنده جذاب می تواند کمی ما را به تامل و فکر فرو ببرد.ما نیز حکایت دیدنی و آموزنده برای شما داریم که میتواند در زیر بخوانید.

 

هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا وی را تحسین کنند؛ همۀ، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت.

 

یک لاک پشت حسود…

 

او یک روز نامه ای به هزارپا نوشت :

 

ای هزارپای عالی! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید. آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟ در انتظار پاسخ هستم. با احترام تمام، لاک پشت.

 

هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می‌ کند؟ و کدام یک از پاهای خود را گذشته از همۀ بلند می‌ کند؟

 

و بعد از آن کدام پا را؟ متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز پیروز به رقصیدن نشد. سخنان بیهوده دیگران ازروی بدخواهی وحسادت؛ می تواند بر نیروی تخیل ماغلبه کرده ومانع پیشرفت وبلند پروازی ما شود

 

 

حکایت جالب و آموزنده رقص هزارپا

حکایت جالب و آموزنده رقص هزارپا

خواندن یک داستان آموزنده جذاب می تواند کمی ما را به تامل و فکر فرو ببرد.ما نیز حکایت دیدنی و آموزنده برای شما داریم که میتواند در زیر بخوانید.

 

هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا وی را تحسین کنند؛ همۀ، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت.

 

یک لاک پشت حسود…

 

او یک روز نامه اي به هزارپا نوشت :

 

اي هزارپای......