ضرب المثل های جالب

مجله عالی ها

ضرب المثل های جالب

ریشه جالب ضرب المثل با شیطان ارزن كاشته

ریشه جالب ضرب المثل با شیطان ارزن كاشته 

از میان ضرب المثل هاي سرشناس زبان فارسی امروز به ضرب المثل با شیطان ارزن كاشته و ریشه و داستان زیبای آن اشاره میکنیم.

 

مورد بهره گیری:
در مورد افرادی هست كه برای سود اکثر با افراد حیله گر و مكار معامله می‌كنند.

 

روزی روزگاری شیطان از دره‌ي خوش آب و هوایی كه......

داستان جالب ضرب المثل شریك دزد و رفیق قافله

داستان جالب ضرب المثل شریك دزد و رفیق قافله 

از میان ضرب المثل هاي شیرین و آموزنده زبان فارسی امروز شریک دزد و رفیق قافله که مثلی بسیار پرکاربرد هست را ریشه یابی می‌کنیم.

 

مورد بهره گیری:
در مورد اشخاصی به كار می رود كه با طرفین دعوا زدوبند داشته باشند.

 

روزی روزگاری، در دوره‌اي كه مردم برای تجارت و رفت......

ریشه و داستان مثل بخیل سومی را خدا بکشد

ریشه و داستان مثل بخیل سومی را خدا بکشد 

داستان خوشگل و دیدنی ضرب المثل بخیل سومی را خدا بکشد را اگر می‌خواهید بشنوید باید ادامه مقاله امروز ما را دنبال نمایید. اگر کسی در زندگی بخیل باشد و خیر و خوبی او به دیگران نرسد این ضرب المثل حکایت حال او می‌شود.روزی روزگاری سه رفیق وسه همراه که یکی از یکی بخیل تر بود،همدل و همسفر شدند.انها می رفتند که......

داستان جالب ضرب المثل بلکه را کاشتند سبز نشد

داستان جالب ضرب المثل بلکه را کاشتند سبز نشد 

از میان ضرب المثل هاي شیرین زبان فارسی در این مقاله برای شما ریشه و داستان مانند بلکه را کاشتند سبز نشد را توضیح میدهیم.

 

می‌گویند روزی ساربانی که از کنار یک روستای کویری می گذشت به زمین خشک و خالی اي رسید و شترهایش را آنجا رها کرد در این وقت ناگهان یکی از روستاییان آمد و شتر را زیر ......

داستان جالب ضرب المثل گربه و موش با هم ساختند

داستان جالب ضرب المثل گربه و موش با هم ساختند 

امروز برای شما داستان شیرین و دیدنی ضرب المثل فارسی را داریم با عنوان گربه و موش با هم ساختند، وای به حال بقال که در زیر می‌خوانیم. مورد بهره گیری:این ضرب المثل در مواردی كاربرد دارد كه دو دشمن بخواهند بر ضد یك دشمن با یكدیگر متحد شوند.

 

روزی، چند موش كه دنبال لانه جدیدی می‌گشتند، سر از یك دكان بقالی ......

داستان جالب ضرب المثل سواره از پیاده خبر ندارد

داستان جالب ضرب المثل سواره از پیاده خبر ندارد 

از میان داستان هاي ضرب المثل هاي فارسی برای شما ماجرای مانند سواره از پیاده خبر ندارد سیر از گرسنه را داریم که میتوانید در ادامه بخوانید.در زمان‌هاي نه عمده دور، مردی سوار بر شتر از بیابان داغ و خشکی می‌گذشت. مرد سواره دلش میخواست هر چه زودتر به شهر برسد. اما راه طولانی بود و مقصد......

2017412693 داستان جالب مثل مژدگانی كه گربه ما عابد شد

داستان جالب مثل مژدگانی که گربه ما عابد شد 

داستان جذاب و دیدنی ضرب المثل شیرین فارسی مژدگانی که گربه ما عابد شد را برای شما آورده ایم که در زیر می توانید بخوانید. 

 

مورد بهره گیری:

در مورد افرادی به کار می‌رود که تمام عمر خود را با فریبکاری گذرانده‌اند، اما سعی دارند تا خود را عابد نشان دهند.

 

در گوشه‌ای از یک جنگل بزرگ تعدادی حیوان در همسایگی هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند. این حیوانات که یک دارکوب، یک کلاغ و چند حیوان دیگر بودند روی شاخه‌های یک درخت لانه درست کرده بودند. و همان جا با هم زندگی می‌کردند.دارکوب وقتی می‌خواست برای خودش لانه درست کند، چندین روز به طور دائم به درخت نوک زد

 

تا توانست یک منزل مفید، بزرگ و جادار درست کند. دارکوب مدت‌ها در آن لانه زندگی کرد تا اینکه یک روز به همسایه‌هایش گفت چند سالی هست دوست عزیزم کبک را ندیده‌ام می‌خواهم مدتی به مشاهده او بروم و برگردم. دوستان و همسایگانش با آرزوی دیدار دوباره با او خداحافظی کردند و دارکوب عازم سفر شد.

 

ماه‌ها از رفتن دارکوب گذشت ولی هیچ خبری از او نشد، کم کم همسایه‌هایش به این نتیجه رسیدند که یا برای او در طی این مدت اتفاقی افتاده و یا دارکوب نگونبخت در دام صیادی گرفتار شده.یک سال منزل‌ی دارکوب خالی بود و هیچ خبری از دارکوب نشد. بعد از مدت‌ها یک بچه خرگوش زخمی و ضعیف به آن منطقه از جنگل آمد. کلاغ، مرغ، سنجاب و بقیه‌ی حیوانات جنگل به او کمک کردند و حتی زخمش را بستند و غذا به او دادند تا بهبود پیدا کرد.

 

یک ماه طول کشید تا خرگوش مفید و سرحال شود. در این مدت میان حیوانات و پرندگان ساکن بر روی درخت با خرگوش تازه وارد صمیمیتی ایجاد شد تا اینکه وقتی خرگوش خواست از پیش انها برود به او توصیه کردند که در کنار انها بماند و در لانه‌ی دارکوب که یک سال هست خالی افتاده زندگی کند. خرگوش با خوشحالی پذیرفت و در منزل دارکوب ساکن شد.

 

مدت‌ها از حضور خرگوش در لانه‌ی جدیدش می‌گذشت که یک روز اتفاق تازه‌ای افتاد. دارکوب صحیح و سلامت به منزل‌اش برگشت و هنگامی که دید خرگوش در لانه‌اش زندگی می‌کند شروع به دادوبیداد کرد و گفت: برای چی به منزل‌ی من آمدی؟ تو از کی اجازه گرفتی تا این جا ساکن شوی؟

 

خرگوش که بعد از مدت‌ها صاحب یک لانه مفید و گرم شده بود و دلش نمیخواست به این راحتی منزل‌اش را از دست بدهد گفت تو علت و مدرک بیاور که این لانه برای توست؟

 

دارکوب گفت: تمام همسایه‌ها شاهد میباشند که من چندین روز زحمت کشیدم و دائم به درخت نوک زدم تا توانستم این لانه را در دل درخت بکنم. آن ها حتما شهادت می‌دهند.

 

دارکوب تمام همسایه‌هایش را جمع کرد و گفت می‌خواهم شما به این خرگوش بگویید لانه‌ی من را ترک کند. شما شاهد هستید که من این لانه را ساختم. حیوانات همسایه می‌دانستند حرف دارکوب درست هست ولی انها خودشان بودند که از خرگوش خواسته بودند برود و در لانه‌ی دارکوب ساکن شود. از طرفی همسایه‌ها خرگوش را دوست داشتند

 

و نمیخواستند ناراحتش کنند. همینطور که دارکوب منتظر شهادت همسایه‌ها بود، کلاغ گفت: من تازگی‌ها شنیده‌ام کمی پایین‌تر از این جا نزدیک برکه گربه‌ای زندگی می‌کند که خیلی در قضاوت عادل هست.من شنیده‌ام او از عادت گوشت خواری خود دست برداشته و فقط به ذکر و عبادت خدا می‌پردازد. بهتر هست نزد او بروید تا او بین شما عادلانه قضاوت کند.

 

خرگوش و دارکوب که هیچ راه چاره‌ای جز این به ذهن شان نمیرسید به مشاهده گربه‌ی عابد رفتند. و تمام ماجرا را برای او تعریف کردند و درنهایت دارکوب به گربه گفت حالا ما از شما می‌خواهیم با عدالت میان ما قضاوت کنید.گربه ابتدا شروع کرد به چرب زبانی و اطمینان دادن به آن ها برای اینکه او گربه درستکار و راستگویی هست

 

گربه خیلی مفید توانست اطمینان آن ها را جلب کند بعد به انها گفت شما چند لحظه‌ای این جا بنشینید تا من چند لحظه بیرون بروم و کاری انجام دهم و مجدداً پیش شما بازگردم.

 

با رفتن گربه دارکوب و خرگوش که خیلی شاد بودند منتظر نتیجه‌ی قضاوت گربه نشستند که ناگهان گربه از پشت به انها حمله کرد و سر آن ها را کند و گذشته از آنکه بتوانند حرکتی کنند آن ها را خورد.

 

منبع : rasekhoon.net

 

 

داستان جالب مثل مژدگانی كه گربه ما عابد شد

داستان جالب مثل مژدگانی كه گربه ما عابد شد 

داستان جذاب و دیدنی ضرب المثل شیرین فارسی مژدگانی كه گربه ما عابد شد را برای شما آورده ایم که در زیر مي توانید بخوانید. 

 

مورد بهره گیری:

در مورد افرادی به كار مي‌رود كه تمام عمر خود را با فریبكاری گذرانده‌اند، اما سعی دارند تا خود......

243368915 ریشه ضرب المثل بابات هم همین زبان درازی ها را داشت

ریشه ضرب المثل بابات هم همین زبان درازی ها را داشت 

ضرب المثل های شیرین زبان فارسی هرکدام برای خود ریشه و داستانی دارند که می توانیم در ادامه داستان ضرب المثل  بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش را بخوانیم. یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنه ای بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جست و جو کرد، چیزی برای خوردن به دست نیاورد.

 

گله های گوسفند و بز از کنارش می گذشتند. گرگ هم از جایی که پنهان شده بود، حرکت گوسفندها و بزهای خوشمزه را می دید، اما جرئت نداشت که از کمین گاهش بیرون بیاید. زیرا هر گله ای دو سه نفر چوپان داشت و چند تا سگ هم همراه گله بود. گرگ می دانست که اگر سر و تلفن همراه نشان بدهد، دندان تیز سگ های گله و چوب و چماق چوپان ها در انتظارش هست.

 

گله ها که از جلو چشم های گرسنه ی او عبور کردند، گرگ از پنهان گاهش بیرون آمد و به طرف جوی آب رفت و با خودش گفت: « حالا که چیز دندان گیری برای خوردن پیدا نکرده ام، بهتر هست کمی آب بخورم تا شکم گرسنه ام این قدر قار و قور نکند.»وسط راه، فکر کرد که بهتر هست از آب زلال چشمه که هنوز به جوی راه پیدا نکرده بنوشد با این فکر، گرگ راهش را کج کرد و به طرف سرچشمه رفت.

 

از قضای روزگار، گوسفندی از گله جدا افتاده بود و تک و تنها به طرف روستا می رفت. گوسفند وقتی چشمش به جوی آب افتاد، احساس تشنگی کرد و رفت تا خودش را سیراب کند. گوسفند درست زمانی به جوی رسید که گرگ هم به سرچشمه رسیده بود و می خواست آب بخورد.

 

گرگ با مشاهده گوسفند، دهنش آب افتاد لب و لوچه اش را لیسید و برای این که گوسفند را فریب دهد و به او نزدیک شود، با صدای بلند گفت: «آهای گوسفند نادان! مگر نمی بینی که من هم دارم از آب این جوی می نوشم؛ چرا مواظب حرکات و رفتارت نیستی و آب را گل آلود می کنی؟»گوسفند از مشاهده گرگ ترسید. می خواست فرار کند، اما با خودش گفت: «این گرگ، ظاهراً کاری به کار من ندارد. پس چرا بترسم؟…»

 

گوسفند که فکر می کرد گرگ راست می گوید و نمی دانست که گرگ می خواهد از آب گل آلود ماهی بگیرد نگاهی به جوی و نگاهی به گرگ انداخت و گفت: «ای بابا! این چه حرفی هست که شما می زنید. من پایین جوی هستم و از این پایین آب می خورم و شما بالای جوی و درست کنار سرچشمه ی آن هستید. اگر هم کسی بتواند آب را گل آلود کند، شمایید.»

 

اما این حرف ها برای گرگ بهانه جو اصلاً ارزشی نداشت. این بود که آرام آرام به طرف گوسفند رفت و پرسید: «ببینم، آب از توی جوی به چشمه می آید یا از توی چشمه به جوی؟»گوسفند جواب داد: «این دیگر معلوم هست همۀ می دانند که آب از چشمه به جوی می رسد و الآن هم شما سرچشمه اید، نه من…»

 

گرگ که با هر کلمه، قدمی به گوسفند نزدیک تر می شد، گفت: «چه زبان درازی داری. همان جا بمان که آمدم بخورمت. بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش.»گوسفند تازه فهمید که اعتراض گرگ، چیزی جز بهانه و فریبی نبوده هست. خواست فرار کند، اما دیگر کار از کار قبل بود و گرگ آنقدر به او نزدیک شده بود که با یک جمله توانست گوسفند بیچاره را شکار کند.

 

از آن به بعد، درمورد ی آدم زورگو و فریبکاری که برای رسیدن به مقصود ناحق خودش بهانه تراشی کند، می گویند: «بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش.»

 

 

ریشه ضرب المثل بابات هم همین زبان درازی ها را داشت

ریشه ضرب المثل بابات هم همین زبان درازی ها را داشت 

ضرب المثل هاي شیرین زبان فارسی هرکدام برای خود ریشه و داستانی دارند که می توانیم در ادامه داستان ضرب المثل  بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش را بخوانیم. یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنه اي بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جست و جو کرد، چیزی برای خوردن به دست نیاورد.

 

گله هاي گوسفند و بز......